۸ دی ۱۳۹۰ ه‍.ش.

بچه که بودم ... / هیلا صدیقی


بچه که بودم تمام دنیا انگار، پرگاری بود که به دور نقطه من می چرخید . انگار جهان چشم انتظار من بود تا بزرگ شوم و فرمان زندگی را به دست خود بگیرم . تا هر آنچه خوبی ست پیش پای من بریزد و بهترین ها مال من باشد . ... آنقدر بی تاب بزرگ شدن بودم که طناب زمان را عجولانه به سمت خود می کشیدم و تولد به تولد سرمست میشدم که رقمی به شماره عمرم اضافه شده ... و یک رقم اضافه شدن سن ، چه اعتبار عجیبی داشت آن روزها !
کفش های پاشنه دار مادرم را به پا می کردم ، بر روی لب های کوچکم ماتیک می کشیدم و دور تا دور خانه سیخ راه می رفتم و با تق تق کفش هایم تمرین زن شدن می کردم .
مادرم که روبروی آیینه بود کنارش می ایستادم تا قدم را با قدش مقایسه کنم و هربار از بلند شدنم به خود مغرورتر شدم ... چند سال که گذشت و قدم بلند شد خیال کردم برای بزرگ شدن فقط یک چیز باقی مانده و آن دل سپردن است ... دل دادم و به خیال خود قلم سرنوشت را به دست گرفتم . ستاره ها را نشانه رفتم و میان ابرها خانه ساختم و نقشه فرداها را روی آب کشیدم و آنچنان سرمست بودم و خوشحال که انگار هیچ دردی دلم را لرزاندن نمی توانست ... زمانی گذشت و چشمانم به روی زمین باز شد و هاله تمام رویاها از سرم پرکشید . پیش چشمانم ابتدای مسیری بود از واقعیت . دنیا نقطه و من پرگاری که دور آن می چرخید ... دیروزش به سراب ها لبخند می زدم و آن روز به حقیقت ها اخم می کردم ! حالا دلم می خواست طناب زمان را دو دستی بچسبم که کمی آرامتر گذر کند . کفش های بی پاشنه به پا میکردم تا سبک تر و رهاتر قدم بردارم . شوق دویدن ، پارک رفتن ، از وسایل بازی آویزان شدن ، روی برف ها مثل یک کودک شش ساله غلتیدن ، دوباره همه عروسک های بچگی را به بغل گرفتن ، همه و همه در دلم بیداد می کرد . تمام اینها اشتیاق کودکی بود که هنوز در اعماق وجودم مانده بود و سالها سرکشی ها و شتاب های مرا با حوصله و ساکت و بی صدا در گوشه ای به تماشا نشسته بود و حالا که کمی آرام گرفته بودم آمده بود کنارم تا بگوید کودکانه هایم همه ، صبور و وفادار مانده اند تا روزی از این سرکشی به سمتشان بازگردم .
دیشب تمام آلبوم های قدیمی را بعد از مدت های بسیار ورق زدم . گاهی یادمان می رود که ما هم روزی بچه بودیم . یادمان می رود که کودکی در گوشه ای از وجودمان به انتظار نشسته تا هر از گاهی در آغوشش بگیریم و به چشمان هراسانش لبخند بزنیم . دردمان که گرفت ، هربار زخمی هم به کودک درونمان زدیم و آنقدر گفتیم این نیز بگذرد و نشستیم که یک عمر گذشت و در عبورش فرصت هایمان را له کرد و گذشت اما جای زخم هایمان نرفت...
این روزها وقتی دلم می گیرد و درد گلاویزم می شود و ابر چشمانم باران زا ، به کودکانه هایم لبخند می زنم و به دروغ می گویم (حال همه ما خوب است ) و اینها اشک شادی است ... خدا را چه دیدی شاید فردا فهمیدم ، احساسات امروز هم مثل خیلی از وقت ها یک واکنش وارونه بوده . درست به وارونگی بعضی از خوب و بدهای زندگی

۱ نظر:

  1. فرصتي كه به خانم هيلا صديقي سلام كنم. مي خواهم اطمينان بدهم كه ”فردا” خواهيد دريافت كه آنچه امروز غمگينتان مي كند، وفاداري بالغ شما به ”آزادي” است كه كودكان ما هم در شرايط كنوني از آن فهمي دارند و بدان احساس نياز مي كنند. من، پيرمردي پرتجربه در فعاليت اجتماعي، به يك ”هيلا”ي پراميد نياز دارم كه با لجاجتي ”كودكانه” به ساختن آينده بيانديشد. دخترم به قدرتهايت و فدرتهايتان بيانديشيد

    پاسخحذف

بايگانی وبلاگ